روزهایمان
ای جونم........ فدای نگاه کنجکاوت.... 20 خرداد 92
گل پسرم سلام... مرد کوچولوی خونه مون سلام... اینروزها هرلحظه مون با تو سپری میشه یا با خودت و کارات و یا با یاد کردن تو و حرف زدن در موردت و فکر کردن به تو... فکر نکن مامان غلو می کنم واقعا اینطوره مخصوصا من که بیشتر کنارتم. کوچولوی من حالا دیگه بهتر از قبل حرف هامونو متوجه میشی و وقتی باهات حرف میزنم یا چیزی رو بهت توضیح میدم خوب گوش می کنی...1وسیله رو که بخوام البته تا حدی که برات آشنای آشنا باشه و بهت بگم میری و میاری. امشب بابایی داشت ادای آهنگ ببعی رو در می آورد (همونی که 1 مدت قبل باهاش بازی می کردی...1چن وقتی میشه تو کمدته و بازی نمی کنی باهاش) که دیدیم تو سریع به کمد اشاره کردی و با نگاه دنبالش کردی... بابا
مامان
الهی فدای پسر باهوش و گلم برم من.
هوا هم که گرم شد و پشه های مزاحم پیداشون شد. دیشب 3جای صورت نازتو خوردن. گوشترو هم
گوشتو اونقدر می خارونی که نگو..... بدجور قرمز شده. حتی لوسیون آفتر بایت هم بی اثره.اصلا نمی تونستی بخوابی امشب.از 1طرف کلافگی لالا و از 1طرف خارش گوشت.آخر سر مامانی ماست مالیدم بهش و رو پام تکونت دادم تا بالاخره خوابت برد.همیشه فکر می کنم پشه برای چی این دنیاست؟ آخه مامان هم بدجور باهاشون درگیرم..... نامردا نشد 1 بار برن سراغ بابا
کم کم بستنی خور میشی.البته قبلش باید بذاریم تا 1 کم نرم شه و بعضی وقت ها که یادم میره خوب نمی خوری و مامان باید گاز بزنم و بذارم تو دهنت...... ولی تا حالا نشده که خودت بخوای بگیری دستت و لیس بزنی.......خب پسر من با سلیقه است دیگه...... کثیف کاری نمی کنه.آفرین گلم
هنوز 1 چند روز تو هفته همون معجون مامان پزو میخوری و هنوز ازش نیفتادی شکر خدا. خیلی اهل میوه نشدی مگر گاهی موز و آبمیوه به ندرت پرتقال. ماکارونی می خوری... هنوز نتونستم گوشت رو درشت بهت بخورونم فقط چرخ شده و اینه که فعلا گوشت قرمز تو غذات میریزم... 1چند وقته صبحونه 1کم نون با خامه و مربا میخوری خدارو شکر. بابا که نون میخره اگه دم دستت باشه مثلا بربری درسته رو برمیداری و تو خونه باهاش می چرخی ولی فقط می گردونیش نه اینکه بخوری.......
هیچی دیگه شیطون بلایی شدی برای خودت...گلم مرد کوچولومون... سر و صدای خونمون (به قول بابا ) چه خوبه که هستی و خدارو شکر که سلامت هستی... ازش به خاطر همه خوبی هاش سپاسگزارم........ عطایی به ما کرده که روزی هزاران بار شکرش لازمه هرچند که ما بنده هاش خیلی فراموشکار هستیم و هرروز الطافش رو به سادگی از یاد می بریم... باز هم 1000 بار و 100 هزار بار شکرت خدای مهربان.....
امیر عطای نازنین ما تو خیلی کارها می کنی و خیلی حرفها بلدی که هرروز مارو بیشتر به شگفت میاری ولی زبان مادر از بیان این همه شگفتی عاجزه...... هرچند که هیچ یک از حتی کوچکترین کارهاتو هم فراموش نمی کنم ولی خب اینجا مجال بیان همه چیز نیست... الان هم که دارم برات می نویسم ساعت نزدیک 3 صبحه و هنوز مامان لالا نکردم... خب گلکم شاید در آینده بتونم بیشتر برات بگم از این روز هامون..و اگه بشه که بیشتر ازت عکس بگیرم خوب تر هم میشه... این روزها که به دوربین حساس شدی و تا دستم می بینی میرسونی خودتو و مکافاتیه دنبالش.......
پسر نازم خیلی دوستت دارم
خیلی که میگم خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییی ها نه خیلی.



روزهایمان
